کد خبر:1067
پ
Qashqai_life_sketch_258

آقا معلم تو زنده ای

آقا معلم تو زنده ای( بیاد استاد بیژن خان بهادری) تازه به دبیرستان آمده بودیم همه ی معلم ها فارس زبان بودند وما جمع آمده از کوه ودشت ترک ولر وعرب کلاس غریبه بود، آن چادر گرد سفید که دامنه اش را بر چیده بودیم و تمام کوه ودشت پیش چشممان،دامن گسترده بود در آن […]

آقا معلم تو زنده ای( بیاد استاد بیژن خان بهادری)
تازه به دبیرستان آمده بودیم همه ی معلم ها فارس زبان بودند وما جمع آمده از کوه ودشت ترک ولر وعرب کلاس غریبه بود، آن چادر گرد سفید که دامنه اش را بر چیده بودیم و تمام کوه ودشت پیش چشممان،دامن گسترده بود در آن سوی کوهها مانده بود
چار دیواری بود با چار دیوار، بدون پنجره ویک در آهنی
معلم ها به فارسی صحبت می کردند بدون لهجه. واقعا فارس بودند
دلمان گرفته بود ،در قفس افتاده پرنده ای بودیم ،مانوس این قفس نبودیم
آرزوی کوه ودشت داشتیم، ،،آرزوی معلمی که با زبانش مانوس باشیم
به اطراف که می نگریستی چشمها نگران بودند وبعضی خیس واشک آلود
درجستجوی منظره ای آشنا وصدایی بودیم که بوی حمایت وخاطره بدهد
هفته ای را به پایان برده بودیم، چونان تبعیدیان ودر بند افتادگان
گاه شبها به صدای های های گریه دوستانمان از خواب پریدیم وگاه بی صدا اشک ریختیم
به یاد یار ودیار زار گرییستیم
اولین ساعت پنجشنبه کلاس نقاشی داشتیم
منتظر که معلم فارس زبان دیگری با ته لهجه شیرازی از در درآید وداغی دیگر بر دلمان نهد
مردی سفید روی با قامتی متوسط وچهار شانه در کلاس را باز کرد
ازجا برخاستیم، ،،بفرمایید، بویر ویز
شبیه معلم خودمان بود که طبق معمول فارسی می گفت اما کلام فارسیش در شولای لهجه ترکی پیچیده بود
گذر خنده چون انعکاس نور تابیده بر کاسه مواج آب در سقف قفس
چهره آشنا بود، صدا ولهجه آشنا بود، ،قفس فراموش شده بود .یکی مقابلمان ایستاده بود که غم چهره های آفتاب سوخته را به
حیرتی از پس زمینه لبخند شادی بدل ساخته بود، ،از خودمان است با لهجه معلم خودمان، وکمی فارسی تر از پدرمان حرف می زد
بچه ها من بیژن بهادری هستم از خودتان هستم، کشکولی هستم ،معلم نقاشی شما هستم
کدام یک از شما نقاشی بلد است، بیش از آنکه از شرم وترس حرف زدن ونقاشی ندانستن ساکت باشیم
از حیرت دیدن یک معلم از جنس خودمان ساکت وحیران بودیم
چهره مهربانی داشت با محبتی که گویی ۳۰،،۴۰ دختر وپسر را یک جا به او داده اند خنده ای کرد
مهم نیست، همه شما را با یک فرمول ساده، نقاش می کنم
پیش خودم فکر کردم، محال است، من یک درخت ساده را هم بلد نیستم بکشم
چند لحظه به چهره های حیران و پرسان ما نگریست ولبخندی زد وگفت نگران نباشید ساده است
هر نقاشی از۴ شکل هندسی درست می شود، ،،که شما همه را بلدید
۱،دایره ۲،،مثلث، ۳،،مستطیل، ۴ چوب کبریت
خوب، حالا چه بکشیم؟ همه هم صدا گفتیم،،اسب، ،،شاید با اسب می شد از قفس فرار کرد ،می شد به دیار آشنا رسید
گچ را برداشت یک مستطیل کشید، این بدن اسب،،،یک مثلث کج و مورب به یک عرض مستطیل،چسباند.این هم گردن اسب ما
،۴ مثلث بر طول پایین مستطیل که وتر شان بر طول مستطیل نشسته بوددوتا در جلو ودوتا در عقب .قرینه هم ودر ادامه چهار چوب کبریت .این هم پاها
ویک دایره درنوک مثلث کج که گردن بود، ،این هم کله، ،ودو مثلث کوچک بر فوق این مثلث، این هم گوشها
ویک چوب کبریت کشید بر عرض مقابل عرضی که گردن را به آن چسبانده بود این هم دم
شکل بی قواره ای بود من بهتر بلد بودم..او که می گفت همه ما رانقاش خواهد کرد! خوب بچه ها این هم اسب است وهم نیست. حالا باید اسبش کنیم دستان ساحرش به کار افتادند طول بالایی مستطیلی که حالا بدن اسب بوداندکی پاک شد ووبا قوسی زیبا جایگزین شدکه کمر زیبای اسبی بود
عجب کمر اسبی شد! !!وطول پایین مستطیلی که بدن بود کمی پاک شد و قوسی دیگر و، ،شکم اسب شکل گرفت ۵ دقیقه بعد از آن ۴ شکل هندسی ،اسبی زیبا که یالش چون آبشار به پایین ریخته بود ودمش چون قواره میل آسمان داشت باگرده وگردنی موزون وکپلی زیبا وپاهایی پر شکوه واستوار آفریده شده بود، که هریک ازما دوست داشت بر پشتش بنشیند ودر دشت ودمن قیقاج برود، از نهر ها بپردوپشت گردنه کوهی از نظر پنهان شود وهر گز باز نگردد
لبخند به لب در چشمان از حدقه بیرون زده ودهانهای باز مانده ما نگریست وارزو یمان را از چشممان خواند وگچ بر تخته لغزید یک دشت فراخ و وسیع بر تخته نقش بست که در میانه آن رودی از کوه جاری بود ودر دوردست درمیان تپه ای ،از نظر پنهان می شد . ..در چمنزار کنار رودخانه چند چادر سیاه با زیب وزیور ودختران خوش پوش ورعنا که از آب رودخانه مشک پر می کردندوچادری سفید ودرخشان چون آفتاب وما که در زیر چادر همه دست بلند کرده بودیم پاسخ سوال معلم را ودورتر کوهی نه چندان بلند که اسب توسن ما به تاخت بر گردنه اش فرود آید ودر پشت آن از نظر پنهان شود با تنک زار جنگلی از بن وکیکوم والوج وبوته وخار
یک تخته سیاه بود وچند قطعه گچ که ۳،،۴ رنگ بیشتر نداشت. .اما برآن لوح وبوم ساده ی سیاه در چند دقیقه بهشت جان گرفته بود رویای ما از ناکجا وهر کجا فرود آمده وبر تخته نشسته بود
کلاس ساکت بود همه غرق در رویا آرنج بر میز ودست زیر چانه از قفس کلاس رهیده بودنددر دشت وسیع وچمنزارخرم ، اسب می تاختند چون آهوی تیز تک از فراز نهر می پریدند ..نگاه حیرت زده دختران لب نهر را در پشت خود احساس کرده وبه سوی گردنه می تاختند تا دست نایافتنی شوند وهیچ کس نتواند در دخمه‌ای اسیرشان کند که کلاس نام داشت،،،در چند دقیقه به ایل و به سامان رسیده بودیم، دیدار تازه کرده بودیم
دیگر در دلهایمان غم نبود، شاد بودیم ،رها بودیم ودر دشت خیال اسب می تاختیم، ،،،نقاشی تمام شده بود بیژن بهشت ورویای ما را با چند گچ پیش ما کوچانده بود،لازم نبود به دیدن بهشت برویم بهشت، به دیدن ما آمده بود،،هیچکس در حبس ودرکلاس نبود، هیچکس غمگین نبود هیچ چشمی نمناک نبود، ،،
ساکت ولبخند به لب ایستاده بود به کودکان در رویا رفته خود می نگریست، ،می دانست چه معجزه ای کرده است نمی خواست از بهشت به زمین ودیوار وحصار برمان گرداند
زنگ پایان کلاس به صدا در آمده بود. ..معجزه ای اتفاق افتاده بود، دیگر دیار وایل در دور دست نبودند، ،همین جا بودند در دفتر نقاشی ما
بهشت یک کلید داشت، بیژن کلید بهشت را به ما داده بود کلیدش چهار شکل ساده ای بودند که از سالها پیش کشیدنشان را بلد بودیم ولی هرگز فکر نکرده بودیم که اینها کلید بهشتی هستند که فکر می کردیم بعد از مرگ باید ببینیمش، ،،از آن ساعت به بعد هرگز با گریه دوستانم از خواب نپریدم، اما با خنده شان بسیار، ،،
من شاگرد خوبی نبودم، بی هنر بودم هرگز از آن ۴ شکل نتوانستم بهشتی بیافرینم اما در بهشتی که شاگرد آن بیژن به مدد آموزش ساده او آفریدند بسیار گشتم ورویا بافتم
هر معلمی حتما ساکن بهشت خواهد شد اما بیژن از باغ بهشت سهم ویژه دارد که هزاران نوجوان را شاد کرده است وبه بهشت برده است، غبار غم از چهره شان زدوده است ولبخند وشادی به جایش نشانده است
بیژن زنده است تا ایل زنده است،ایل زنده وجاوید خواهد بود چون بیژن با هنرش وچهار شکل هندسی اش آن را جاودان ساخته است نقاشی های او بر دیوار خانه هامان ودر تاروپود بافته هامان ایل را و بیژن را برای همیشه ماندگار ساخته است …بیژن بهادری نازنین تو هرگز نمی میری تو در قلب شاگردانت وایل بزرگت همیشه زنده ای
(خسرو ایرجی)

ﺧﺎﺳﺘﮕﺎﻩ ﻗﻮﻡ ﺑﺰﺭﮒ ﻗﺸﻘﺎﯾﯽ
مشاهده خبر...
دیدگاه کاربران ۲ دیدگاه
  • سیاوش هنری ۱۳ شهریور ۱۳۹۴ / ۶:۲۱ ب٫ظ
    0 0

    درود بر شما جناب ایرجی
    دقیقا حس و حال مرا داشته ای
    خاطرات آن سالها عینا برای من تکرار شد.
    آفرین به احساس و قلمت
    سیاوش هنری

  • ایازی ۱۴ شهریور ۱۳۹۴ / ۵:۲۹ ق٫ظ
    0 0

    من هم به نوبه خود به شاگردانش تسلیت می گویم من هم احساس عجیبی دارم باورم نمی شود از سال ۶۳ تا ۶۶ معلمم بود خدا رحمتش کند .
    بهبود ایازی

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کلید مقابل را فعال کنید