کد خبر:1084
پ
۱۹۰۲۰۷۹_۱۳۹۰۵۸۰۷۸۴۵۴۴۴۱۸_۱۷۲۴۰۱۶۷۰۰_n

یوورد یاد اولسون

در دامنه کوه سرافراز و اسطوره ای دنا، کوه پر راز و رمز و پر از خاطرات خوش وناخوش..گذرگاه گذشتگان خاطره ساز وتاریخ ساز، روی تخته سنگی مقابل یورد ییلاقی پدر بزرگم نشسته ام.. سیلاب های زمستانه ،کم لطفی کرده ،قسمتی از اطراف یورد را با خودشان به یغما برده اند.. دلگیر میشوم.. همه جا […]

در دامنه کوه سرافراز و اسطوره ای دنا، کوه پر راز و رمز و پر از خاطرات خوش وناخوش..گذرگاه گذشتگان خاطره ساز وتاریخ ساز،
روی تخته سنگی مقابل یورد ییلاقی پدر بزرگم نشسته ام..
سیلاب های زمستانه ،کم لطفی کرده ،قسمتی از اطراف یورد را با خودشان به یغما برده اند..
دلگیر میشوم..
همه جا سکوت محض است..صدای جیرجیرک ها هم دیگر نیست..حتی از آن کلاغ های پر سروصدا که نامشان را”قالا” میگفتیم هم خبری نیست..
پلک هایم را روی هم می گذارم،و با دقت بیشتری گوش میدهم..
صدای زنگوله هیچ بزغاله ای به گوش نمی رسد..
نه صدای هی هی چوپانی..نه واق واق سگی..ونه شیهه و تاخت اسبی،
و نه صدای شلیک برنو وپنج تیر پرانی..
دلم میگیرد..
نسیمی به آرامی واز سر مهربانی شروع به وزیدن میکند و رایحه دل انگیز پونه ها (یاپوز) وآویشن های خاطره انگیز رابا خود به ارمغان می آورد…باتمام وجودم نفس میکشم..
و نفس میکشم..
قاصدکی یا
‘همان گوپوی خودمان،گوپوی کودکیها’ به آرامی از کنارم میگذرد،نمیدانم چه رازی در دل دارد..
چه کودکانه برایش دست تکان میدهم..
بغض گلویم را میگیرد..
انگار همین دیروز بود..
توی همین یورد ها زندگی با هیجان خاصی جریان داشت..
سیه چادران ایلم،
که مزین به آلاچیق های زیبا وگلیم ها وگبه های رنگارنگ و منقش به نقوش افسونگر که نشان از هنر بانوی قشقایی داشت،از فخر سر به آسمان می ساییدند..
و قاپولوق های زیبا که بر پیشانی سیه چادرها خود نمایی میکردند ودیرک های منظم وسپید رنگ که
چه سرفرازانه میدرخشیدند..
کنار سیه چادرها تلواره ای بود که مشکهای دوغ وکره در آن قرار داشت که رایحه ی چویل وپونه اش هر جنبنده ای را از خود بیخود میکرد..وعطر وطعم کاسه ای دوغش سرمستت میکرد..
یادش بخیر..
وما کودک بودیم و پر از هیاهو..
به دور از هر دغدغه وآشفتگی..
در طبیعتی آزاد از هر قید وبندی..
دلی داشتیم به زلالی چشمه،بی کینه وپر از مهر ..
وچه زود گذشت..
از جا برمی خیزم ،مشتی از خاک یورد پدر بزرگ را برمیدارم وبا تمام احساسم می بویم ومیبوسمش..
با حسرت اطرافم را می نگرم..
اینجا خاک من است..خاک ایلم..
بی اختیار اشک از دیدگانم سرازیر میشود..

تخت قاپوی اجباری به نام اسکان عشایری (دکتر منوچهر کیانی)
مشاهده خبر...

و درود میفرستم به روح بلند پدر بزرگان ومادر بزرگان..
آن پدران شجاع،قهرمان وتاریخ ساز..که در تاریخ جاودانه شدند..
وآن مادران شیر زن که دوش به دوش مردانشان در تمام عرصه ها بی نظیر بودند وستودنی..
هنرمند بودند وهنر پرور..
خستگی برایشان مفهومی نداشت..
در برابر ناملایمات صبوری کردند واراده شان همچون کوه استوار ودلشان همچون دریا بزرگ بود..
*****
تقدیم به همه آنهایی که پر از احساسند..
وتاریخ برایشان ارزشی دارد..
زهرا اسکندری (فارسیمدان)

کلیدواژه : قشقایی
دیدگاه کاربران ۱ دیدگاه
  • mahnaz ۲۹ دی ۱۳۹۴ / ۷:۲۴ ب٫ظ
    0 0

    سلام بسیار مطالب ها خوب وپر محتوا وهرچه در مورد ایل بزرگ قشقایی نوشته شده درست وارزنده ازشما عزیزان سپاسگزارم

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کلید مقابل را فعال کنید